تبليغاتX
مهاجر
 

 

با خود عهد کردم که فراموشت کنم

نفسهایم را در سینه حبس کردم

پرده ای سیاه به یادت آویختم

زندگی را فراموش کردم

شاید فراموشت کنم ...

خاطراتت را آتش زدم

به عشق نفرین کردم

رویایت را ناباورانه

به دورترها ریختم

تا آسمان کابوسها

پرواز کردم

شاید فراموشت کنم

اما

نشد

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 11:47  توسط نگار | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 10:55  توسط نگار | 

با اجازه تو!

جای خالی ات را به انتشار بوی شاخه گلی هدیه کرده ام

بدون تو اینجا قلبم ته مانده آرزوهایش را بدرقه می کند

و نا امیدانه نفسهای گرمت را به روی

کاغذ مقابلش حک می کند و بعد؛

به اجاق خاموش خاطرات پرتاب می کند

از تو چه پنهان دوباره بغض کرده ام؛

باید وضو بگیرم؛

از بس اذان چشمهای تو را نشنیده ام

تمام نمازهای نگاهم قضا شده است

4364copy10mj.jpg

حس غریبی دارم

 مثل همه روزهای بارانی در دلم غوغاست؛

 کاش می دانستم چرا اینهمه باران را دوست دارم ؛

حتی حالا که برایم یاد آور یک حادثه شوم است!

 صدای باران به وجدم می آورد؛

 از همیشه عاشقترم ؛

بوی خاک باران خورده که می آید

 عطر سحرانگیز آغوشی برایم تداعی می شود

 که از گهواره کودکی ها هم امن تر بود

 ولرزش عاشقانه دستانی را به یاد می آورم

که هنرمندانه با همان ظرافتی که بر ساز می نشست

 ترسها وتردید ها را از دلم می زدود و غرق تمنایم می کرد! 

 

می دانی مهربان ؛

می دانی چند روز بارانی آمده ورفته ومن به دوریت دچارم ؟

می دانی دستهایم را چند بار غسل تعمید داده ام

 در سیل داغ اشکها تا لایق پاکی دستهایت شوند

ولی هنوز توبه شان را نپذیرفته ای وباز نگشته ای

 به التماس درد مندانه ام ؟

می دانی چه حالی دارم بی تو ؟

می دانی چه ناگزیرم اینجا؟

می دانی جسمی که آنهمه مدارایش میکردی

وزیباییش را می ستودی چه بر سرش آمده

 وتو حتی نیستی که ببینی ؟

 000000.jpg

  چشمهایی که طاقت دیدن باریدنشان را نداشتی

 تا صبح مثل ابر بهاری باریدند 

و کبوتر دلم بهانه لحظه دیدار تو را می گرفت...

 تا صبح تمام لحظه ها رو شماردم

که مبادا سکوت شب قدرت فریاد رو از من بگیرد

اما خدا می داند که چقدر دلم می خواست در کنار من بودی

دستهایم رامیگرفتی و از چشمهایم حرف دلم را میخواندی ...

 برای پیدا کردنت در غبار بی امان زمان جستجو کردم

 و برای بدست آوردنت ایستادگی را آموختم

خود می دانی که هرگز به قصه شاه پریان اعتقاد نداشتم

وهرگز روزی را انتظار نمی کشم که او

 مرا با اسب سفید خویش نجات دهد

 وهمینطور خود را دلداده ای خسته از عشق نیز نمی دانم

بیا پای در ره نهیم...

پاهایت را با کفشهایی که فرسودگی ازآنان بدور باشند

 خواهم پوشاند و دلم می خواهد راهیشان کنم

تا راه رفته را به انتها برسانند ٫

 راهی را که خود نیز بدون مخالفت و بدون تجربه آغاز کردم

 و همچنان ادامه می دهم بگو شهر عاشقان کجاست ؟

 خانه خویش ؟ جایی که عشق ها جاودانه می باشند؟ 

ا ز ساکنانش برایم سخن بگو ...

 اما می ترسم اگر به زبان بیاوری :

" شهرعاشقان و جود ندارد"

بگو خود نیز کیستم ؟

عاشقی چشم دوخته به آینده؟

اما می دانم تا جایی که جان در بدن دارم شوم پناهگاه تو

تو را من حس می کنم ٫ می گویم ٫ می خوانم ٫ و دوست می دارم

  انتهای این جاده های طولانی و پر پیچ و خم را من نیز نمی دانم

اما خواستارهمراهیه همسفری همچون تو میباشم...    

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 10:51  توسط نگار | 

نمی خواهم

آخرین ورق دفتر خاطرات تو باشم

که پاره میشوم

پاییز که بیاید و

تو نباشی سوار بر بادها

 سرگردان در کوچه ها

 باید

به دنبال کدام

 خانه خود باشم ....

قلم را روی کاغذ فشار می دهم

اما هیچ نمی نویسم

نمی توانم

از تو هیچ به یاد نمی آورم

تنها نامی که ماه هاست بر زبان نیاوردمش

و یک مشت خاطره

که آنقدر پوسیده اند که نمی دانم

 چند سال پیش آنها را نوشته ام

با آنها چه کنم؟

با تو چه کنم؟

با کسی که از او جز یک نام و مشتی خاطره هیچ ندارم !

حتی نامت هم برایم نا آشنا شده است

به راستی تو کیستی؟

. . .

نمی دانم !

باز مثل هر شب بغضی راه گلویم را سد کرده است

می خواهم نامت را صدا کنم

اما نمی توانم

باد می وزد و دفتر خاطرات را ورق می زند

در میان خاطرات پوسیده ام باز تو را می بینم

اشک هایم جاری می شوند

خاطرات پوسیده را به قلبم می فشارم تا یاد تو آرامم کند

دفتر خاطرات خیس می شود

و نوشته هایم آرام آرام محو می شوند

تمام دفترم سفید می شود

تنها یک کلمه در آن باقی می ماند

و من میدانم که. . .

نام تو هرگز محو نخواهد شد !

برای تو که دوستت دارم می نویسم.

برای تو که می دانم هرگز اینها را نخواهی خواند،

 

مقصر نبودی

عاشقی یاد گرفتنی نیست

هیچ مادری گریه را به کودکش یاد نمی دهد

عاشق که بودی دست کم تشری که با نگاهت می زدی


دل آدم را پاره پاره نمی کرد مهم نیست

من که برای معامله نیامده ام

اصل مهم این است

که هنوز همه راه ها به تو ختم می شود

و تو در جیبهایت تکه هایی از بهشت مرا پنهان کرده ای



نوشتن


فقط بهانه ایست که با تو باشم

 

 

 چگونه بگویم وقتی به تو می اندیشم اشکم جاری می شود،

 

تویی که عاشقانه زندگیم بودی،

 

هنوز خورشید ازتو به من می گوید

 

من خورشید را و دریا را با تو تجربه کرده ام

 

 حالا من مانده ام و خورشید و دریا ; اما بدون تو

 

امروز گریستم به یاد تمام آن غرورها که مانع گریستنم می شد

 

من امروز عشق را گریستم

 

 آری تا وقتی نفس می کشم تو را عاشقم

 

ای تنها نوای خلوت تنهایی های من

 

 من بی تو چه سردم

 

 نمی دانم الآن کجایی

 

در کجای این دنیای پهناور ایستاده ای؟

 

 اما هر کجا که هستی زندگیت سبز باد.  

به اندازه یک دلبستگی عمیق برایت گریستم

و به تو اندازه یک وابستگی ! ریشه احساسم را

در دریای ژرف خیالات آبیاری کردم 

گریستم و تو گریستی !

من از دلبستگی و تو از وابستگی

من فنا شدم و تو ماندی

 

دلم برات تنگه ...

 توی این روزهای خاکستری و ابری ...

 وقتی که نسیم پاییزی

                به صورتم میخوره ...

 دستهام , دستهای تورو میخوان ...

تا منو از میون این روزگار شلوغ رد کنی ...

محو بشم ... نیست بشم...

 از میون آدمهایی که منزلت عشق رو نچشیدن ...

 یا چشیدن و قدرشو نمیدونن..   

gharibe.jpg   

               دلم برات تنگه ...

 وقتی که بارون میاد و من بدون چتر ...

 تنها ... تنها و آرام ...صبور و بردبار...

 خودم رو دست ابرای سیاه میدم... تا بر من ببارند...

 شاید کمی از درد فقدان تو رو از عمق دل و جون من

بشورن و ببرن... اما ...

 اما میدونی که فقط بیشتر دلم تنگ میشه ...

        چقدر دلم برای چشمات تنگه میشه ...

وقتی که چشمامو میبندم و به عمق چشمهای تو خیره میشم...  

   howdoi.jpg

 امروز که نبودی به وسعت تمام دلتنگی ها دلتنگم

 می دانی چرا ؟

برای تنهایی وغربتی که درآن اسیر هستم ....

به خدا اگر لحظه ای در کنارم نباشی

هیچ وقت طلوع نخواهم کرد 

 به خاطر خدا برای طلوعم غروب مکن

 بمان که دیگربارشکوفه های زندگی ام گل کند

 تبسم را به یاد آور خنده راتکرار کن

 بگذار در آیینه دیدارت شکوفا شوم و

غمها را به آب امید بشویم ورخ برافروزم وققنوس وار

 از میان خاکسترچه کنم ها ؟

شاهد تولدی تازه باشم

اگر درمقابلم قفل سکوت وبی مهری بر دهانت زده ای

چشمانت هنوز گویاست برق محبت ازآن می ترواد ومی گوید ...

به حرمت نگاه سخنگویت بیا،

 بیا و از غربت وعزلت انتظارنجاتم بده

همه هستند من اما دربین همه بی توتنهایم

بین آنها غریبه ام همدل وهمزبان وسنگ صبورم بودی

 حالا بگو دور ازتو چه کنم

 غریبی وبی زبانی ام را فراموش مکن می فهمی ؛

 فراموش مکن ...

باور کن تونمی دانی چه سخت است

درمیان همه بودن وناآشنا ماندن وبی همزبان بودن

با زبانی ساده می گویم دوستت دارم

کودکانه با توسخن می گویم

مثل دوران کودکی ام دوستت دارم

ده تا ... کم است...

قدر همه دنیا

از گذشته مگو از آرزوهای دیروزت حرف نزن

 از آمال وآرزهای امروزت که می شود

 فردایی روشن سخن بگو !

تقدیم به کسی که معنای عشقش 
 
 در سرنوشت من ، با او زیستن است.
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 10:38  توسط نگار | 

 

کاش بهار آنقدر مهربان بود که باغ  را به دست خزان نمسپرد!

 

 

چقدر بی حوصله شدم

 

دیگه دست و دلم به هیچ کاری نمیره ،

 

 نمیدونم چرا

 

نمیدونم چرا مشکلات به جای اینکه حل بشن

 

 روز به روز زیاد تر میشن!

 

دیگه خیلی وقته هیچ اتفاق خوشحال کننده ای برام نمی افته ،

 

 دیگه هیچ خبر خوشی از هیجا نمیرسه ،

 

زندگی همش شده غم

 

 دو روز پیش هم یه خبر بسیار وحشتناک  بهم رسید

 

 که دارم دیونه می شوم

 

خسته شدم ، داغون ، افسرده!

 

برام دعا کنید

 

دیگه میلی به اینجا هم ندارم

 

 اما دلم نمیاد تعطیلش کنم

 

فعلا همین

 

در بهار زندگی احساس پیری میکنم

با همه آزادگی فکر اسیری میکنم

 

می رسد روزی که بی من روزها را سر کنی

 

می رسد روزی که مرگه عشق را باور کنی

 

می رسد روزی که تنها در کنار عکس من

نامه های کهنه ام را مو به مو از بر کنی

           

 

 

به دریا می اندیشم

 

بهانه ای برای جاری شدن پیدا می کنم

 

باید بروم

 

تا دریا راهی نیست

 

اما....

 

تا دریا شدن راه بسیار است.

 

روزی خواهد رسید که

 

من قله تنهایم را فتح کنم

 

وبر ساحل رویایی چشمان تو نشینم

 

 

 

 

آخرین بار میگویم که دوستت دارم

 

دوستت دارم ، بی آنکه مرا دوست داشته باشی

 

دوستت دارم حتی اگر

 

 از چشمان خیسم بخندی

 

و بی خیال این باشی که دلم شکسته است

 

دوستت دارم حتی اگر دلت سنگ باشد 

 

 حتی اگر هیچ احساسی بر من نداشته باشی

 

 با اینکه میدانم در دلت یک دنیا محبت است

 

 و احساست مثل آب پاک و زلال است

 

عزیزم باور کن به تو نیاز دارم ،

 

 منی که قلبی ویرانه دارم ودلی سوخته ،

 

 منی که ساحل دریای دلم طوفانی است

 

و امواج غم و غصه در دلم زیر و رو می شود

 

 نیاز به تو دارم که قلبم را با محبت و عشقت صفا دهی

 

 دل سوخته ام را با عشقت جان بدهی

 

و ساحل دریای دلم را آرامتر از همیشه کنی

 

عزیزم مرا باور داشته باش 

 

 حتی برای یک لحظه هم که شده

 

 قلب مرا با تمام وجودت حس کن ...

 

 بیا تا تنهایی دوباره به ویرانه دلم نیامده است !

 

تا تنهایی قاب خالی و بدون عکسش را

 

 در طاقچه قلبم نگذاشته است، تو بیا و قاب

 

زیبای عکست را در آنجا بگذار!

 

بیا در قلبم با صدای مهربانت بگو

 

 درد دلت را به من و با فریاد اسم مرا صدا کن

 

و بگو مرا دوست میداری

 

 تا سکوت تلخی که مدتهاست

 

 اعماق قلبم را فرا گرفته است

 

 و قلبم را غم زده کرده است شکسته شود!

 

قلبم را پر از محبت و عشق و صفای خودت کن !

 

 بگذار آن خونی که در رگهای خشک من جاری می شود

 

 خون تو باشد و بگذار آن وجود من وجود تو نیز باشد!

 

عزیزم اینک که مینویسم دوستت دارم چشمانم خیس است ،

 

 به خدا خیس است ، پس چشمهای خیس مرا باور کن

 

 و تو نیز به من بگو مرا دوست میداری.

 

با آهنگ دلنشین عشق و با یاد تو

 

 و با عشق به قلب تو با چشمانی خیس

 

 و قلبی پر از امید

 

 اگر نخندی و اگر بیخیال این دل عاشق من نباشی

 

می نویسم که دوستت دارم...

 

اینبار نه از حفظ میگویم و نه تکرار میکنم ،

 

اینبار برای آخرین بار میگویم این کلمه را !

 

 چونکه دوست داشتن به عمل است نه به گفتن!

 

پس برای آخرین بار میگویم

 

که مرا بفهمی و

 

 قلب شکسته و عاشق مرا باور داشته باشی